تبليغاتX
سیمرغ خوش سیمای ما
Lilypie 1st Birthday Ticker
محال که "سیمرغ" قفس داشته باشد

این شروع یک دوره جدیده مامان جون تو بعد از اینکه غلت زدی و نشستی و سینه خیز رفتی و چهاردست و پا رفتی و وایستادی و بعد هم راه افتادی حالا دیگه داری شنا کردن یاد میگیری البته با کمک تویوپ حال کی نوبت پرواز کردن برسه خدا میدونه؟

داستان از این قرار بود که ما روز جمعه بعد از کلی منت کشی بابا حمید رو وادار کردیم استخر شما رو آب کنه ، از صبح هم گذاشتیمش تو آفتاب ، ساعت ۵ عصر حسابی آب گرم شده بود ماهم شما رو آوردیم و انداختیم تو آب اولش همونجور تویه صندلیت نشسته بودی و تکون نمی خوردی بعد کم کم شروع کردی به بازی هنوز نیم ساعت نگذشته بود که عمو سعید  گفت بیاین این خانومی داره پا میزنه و تو آب حرکت میکنه اونوقت من و بابا حمید و مادر و پدر از ذوق برات دست زدیم و هورا کشیدیم شما هم کلی ذوق کردی تازه آخر کار رفتم برات آب میوه آوردم همچین تویه صندلی ولو شده بودی و شیشه آب میوه رو میخوردی که من دلم میخواست همون موقع قورتت بدم .

ماهی کوچولویه من به اندازه تمام آبهایه دنیا دوستت دارم.از قطب شمال تا قطب جنوب از شرق تا غرب.

                                                      

 

+ نوشته شده در ساعت 10 توسط مامان خانومی |

خانومی شاخ نبات                      خانومی یه بغچه قند

                              خانومی خدا باهاته                      ایشالا بختت بلند

اینم یه عالمه سوغاتی برایه دختر خوبم

اینم ساینا خانوم وسط سوغاتی ها

 

+ نوشته شده در ساعت 11 توسط مامان خانومی |

 

عزیزم گل خوشگلم من دارم برایه چند روز شما رو تنها می زارم می دونم که اینجا خیلی بهت خوش میگذره و همه دوستت دارن ولی دلم آروم نمیشه آخه قربونت برم اگه با خودم ببرمت اذیت می شی مامان جان دبی الان خیلی گرمه و این گرما برایه شما اصلا خوب نیست ولی قول می دم یک عالمه سوغاتی هایه خوشگل برات بیارم خیلی دوستت دارم نمی دونم چی پیش میاد ولی هرچه پیش آید خوش آید من تورو عزیزم به خدا سپردم مطمئن هستم فرشته هاش مواظب توهستن و نمی زارن به تو بد بگذره.

من نباشم کی تو رؤیا ، موهاتو ناز می کنه ؟ 

کی با بالای شکسته با تو پرواز میکنه ؟

راس بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو

کی میاد دونه دونه با حوصله باز میکنه ؟

   من نباشم کی می شینه تا سحر بالای سرت ؟

    کی میاد برداره اشکو از رو چشمای ترت ؟

   من نباشم کی گلای خواهشت رو آب میده ؟   

      کی به فریادت با حس عاشقی جواب می ده ؟

 

      من نباشم کی میاد ناز نگاتو می خره ؟ 

 

    کی میاد دنبال تو تورو تا خورشید می بره ؟

 

     من نباشم کی میگه همیشه حقا با توه ؟ 

  

   واسه ی خاطر تو جون می ده پشت پنجره

 

       من نباشم کی می باره تو زمون تشنگیت ؟    

 

   کی می خواد تو رو مث من تو تموم زندگیت ؟

 

          من نباشم کی واسه خوابت لالایی می خونه ؟ 

     

    تو تو هر هوایی باشی ،‌ باز تو دنیات می مونه ؟

 

         من نباشم کی برات قصه می گه تا بخوابی ؟  

    

   کی میاد سراغ رؤیات تو شبای مهتابی ؟

 

    من نباشم کی بیداره تا تو خوابت ببره ؟  

            

  کی قایم می شه لای ابرا که راحت بتابی ؟

 

            من نباشم کی تو هر چیزی بگی گوش می کنه ؟    

      

     کی به خاطر تو دنیا رو فراموش می کنه ؟

 

      من نباشم کی تو رؤیا درو روت وا می کنه ؟  

        

    هر چی که گم می کنی یه جوری پیدا می کنه

 

    من نباشم کی به مرغ عشق تو دونه می ده ؟ 

      

      کی به طاووس قشنگ آرزوت لونه می ده ؟

 

       من نباشم کی واست حرفای رنگی می زنه ؟   

         

      دیگه کی حرف از چشم به اون قشنگی می زنه ؟

 

      من نباشم کی میاد انقدر برات دعا کنه ؟   

              

     هر چی برگردونی روتو ، بازم تو رو صدا کنه

 

    من نباشم می دونم تو استراحت می کنی 

          

   می دونم ساده به این نبودن عادت می کنی

 

     من نباشم می دونم فکر می کنی خود خواهیه  

      

ولی این حقیقته ، قصه آب و ماهیه


هیچ کسی نمی تونه اونقده دوست داشته باشه

عشق من یه عشق آسمونی و الهیه

 ساینایه عزیزم دوست دارم یه دنیا

          مامان افسون     

        

+ نوشته شده در ساعت 10 توسط مامان خانومی |

 آخه دخترم اینقدر جیگر میشه؟ چرا مامانی مریض شدی من نبینم تو مریض و بی حال باشی دیدی هیچکس طاقت مریض شدن تو رو نداره دیشب که اشکایه قشنگت میومد رو صورت نازت پدر(بابا بابائی)بغض کرده بود و التماست می کرد که گریه نکنی مادر (مامان بابائی )که دیگه نگو همش میگفت کاشکی من بجایه تو مریض شده بودم عمو سعید هم همش بغلت می کرد و باهات بازی می کرد تا بی قراری نکنی

مامان جان و باباجان (مامان و بابا مامانی) هم تا فهمیدن مریضی سریع اومدن دیدنت مامان جان کلی برایه مظلومیتت گریه کرده و غصه خورده. امروز هم که همش تو بغل مامان جانی خوش بحالت که همه اینقدر تو رو دوست دارن

عزیزم اینها رو اینجا نوشتم تا وقتی بزرگ شدی بدونی چقدر دوستت داشتن او نا خیلی برات زحمت کشیدن هر چهارتاشون حتی شاید بیشتر از من ،تو باید همیشه قدرشونو بدونی و بهشون احترام بزاری

من نمی دونم اگه اونارو نداشتم چی می شد؟ نمی دونم بازم می تونستم تورو به این خوبی بزرگ کنم ؟فکر نکنم

 

+ نوشته شده در ساعت 14 توسط مامان خانومی |

           

آرزویم این است

نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه هر روز تو عاشق باشی

عاشق انکه ترا می خواهد

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

و ترا دوست بدارد به همان اندازه

که دلت می خواهد !

 

الهی مامان قربون اون ترکیب خوش ترکیبت بشه دو دندونی مامان که مثل موش کوچولوها به همه چیز گاز میزنی

 

 

+ نوشته شده در ساعت 15 توسط مامان خانومی |

تاتی نباتی  ،  کفش پولک پاشه  ،  خدا بهمراشه

دخمل گل ما چند روز بود که هی می خواست بلند شه وایسته ولی نمی تونست بلاخره دیروز ۱۳/۲/۸۷ با کمک ما بلند شد و چند دقیقه ای  ایستاد ، چند قدم هم راه رفت یه دور هم دوره خودش زد من که مردم از ذوق ،طفلی هر وقت وایمیستاد اینقدر همه ذوق می کردن و دست می زدن که می ترسید و ولو می شد رو زمین . خدایا هزار بار شکرت

اینم از طرف من به عشقم :

قد و بالایه تو رعنا رو بنازم

تو گله باغ تمنا رو بنازم

تو که با عشوه گری

از مامان دل می بری

منو شیدا می کنی  

پس کی می رقصی

تو که با مویه سیاه

قد و بالایه بلا

داری غوغا می کنی

پس کی می رقصی

من قربون اون پاهایه کوچولوت برم الهی بیا بزارشون رو دوتا چشمام عزیزم

+ نوشته شده در ساعت 10 توسط مامان خانومی |

توجه !توجه! با عرض پوزش از مراجعین محترم وبلاگ برنامه های عادی خودمون رو بعلت اعلام یک خبر بسیار بسیار مهم قطع می کنیم.

"ساینا خانوم یه دندونی شد"   

                                                       

به گزارش خبر گزاری مامان خانومی ، ساینا خانوم گل گلاب بعد از ۲ ماه کلنجار رفتن با لثه های مبارکشون بلاخره در تاریخ ۲۴ فروردین ۸۷ موفق به بیرون کشیدن یکی از دندونهای کوچولوش شد البته این دندون فعلا با چشم غیر مصلح بطور واضح قابل رویت نیست و جهت تائید این خبر می توانیدبا یک قاشق کوچولو به دهن ساینا خانوم مراجعه فرمائید و صدای زیبای تق تق روبشنوید.

+ نوشته شده در ساعت 14 توسط مامان خانومی |

 مرد نجوا كنان گفت:
 
اي خداوند  و اي روح  بزرگ !  با من حرف بزن
 
و چكاوكي با صداي قشنگي خواند ;
 اما مرد نشنيد .
 
سپس مرد دوباره فرياد زد :
 
“با من حرف بزن “
 
و برقي در آسمان جهيد  و صداي رعد در آسمان طنين افكند ;
 
اما مرد باز هم نشنيد.
 
مرد نگاهي به اطراف انداخت و گفت :
 
اي خالق توانا. پس حداقل بگذار تا من تو را ببينم
 
و ستاره اي به روشني درخشيد;
 
اما مرد فقط رو به آسمان فرياد زد :
 
“پروردگارا به من معجزه اي نشان بده “
 
و كودكي متولد شد و زندگي تازه اي آغاز گرديد ;
 
اما مرد متوجه نشد و با نا اميدي ناله كرد :
 
“خدايا مرا به شكلي لمس كن و بگذار تا بدانم اينجا حضور داري
 
و آنگاه خداوند بلند مرتبه دست خود را از آسمان بر روي زمين دراز كرد و مرد را لمس
 
كرد ;
 
اما مرد با حركت دست ،  پروانه را دور كرد و قدم زنان رفت ...
 
................
 
 
و خداوند  در اين نزديكي است
 
لاي اين شب بو ها ، 
 
پاي آن كاج بلند
 
                                                                         
 خدای خوبم دخترم ،پاره تنم ،را با تمام خنده ها و گریه هایش به تو میسپارم
 
+ نوشته شده در ساعت 11 توسط مامان خانومی |

سیر و سماغ و سنجد  و سبزه و سمنو و سکه و سرکه +ساینا گلابی

+ نوشته شده در ساعت 11 توسط مامان خانومی |

دخملکم مخملکم امسال چه عیدی داریم ما خوشبحالمونه خدا بهترین عیدی رو امسال به ما داده خدا تو رو به ما داده تو که با خنده ها و گریه هات خونه ساکت و آروم مارو زنده کردی امسال میخوام قشنگ ترین سفره هفتسین زندگیم و بندازم چون قشنگ ترین سینش سایناست دردونه من نمی دونی چقدر من و بابائی امسال از همه چیز داریم لذت می بریم همش بخاطر وجود تو عزیزمه . رفتم یک عالمه عروسکای قشنگ خریدم تا سفره امسالو با اونا تزئین کنم آخه ما امسال یه فرشته کوچولو سر سفره داریم که عاشق عروسکه .

دوست دارم عزیزم

+ نوشته شده در ساعت 12 توسط مامان خانومی |

روزي كه تو مرا در دوران پيري ببيني، سعي كن صبور باشي و مرا درك كني ....

  اگر من در هنگام خوردن غذا خود را كثيف مي كنم، اگر نميتوانم خودم لباسهايم را بپوشم، صبور باش. و زماني را به خاطر بياور كه من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همين موارد به تو كردم.
 
اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبي را هزار بار تكرار مي كنم، حرفم را قطع نكن و به من گوش بده. هنگامي كه تو خردسال بودي، من يك داستان را هزار بار براي تو مي خواندم تا تو به خواب روی.
 
هنگامي كه مايل به حمام رفتن نيستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن.زماني را به خاطر بياور كه من براي به حمام بردن تو به هزار كلك و ترفند متوسل مي شدم.
 
هنگامي كه ضعف مرا در استفاده از تكنولوژي جديد مي بيني، به من فرصت فراگيري آن را بده و با لبخند تمسخرآميز به من نگاه نكن ...
 
من به تو چيزهاي زيادي آموختم... چگونه بخوري، چگونه لباس بپوشي ... و چگونه با زندگي مواجه شوي.
 
هنگامي كه در زمان صحبت، موضوع بحث را از ياد مي برم، به من فرصت كافي بده كه به ياد بياورم در چه مورد بحث ميكرديم و اگر نتوانستم به ياد بياورم، از من عصباني نشو. مطمئن باش كه آنچه براي من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث!
 
هنگامي كه پاهاي خسته ام به من اجازه راه رفتن نمي دهند ....
 دستانت را به من بده ... همانگونه كه در كودكي اولين گامهايت را به كمك من برداشتي
 
و اگر روزي به تو گفتم كه نمي خواهم بيش از اين زنده باشم و دوست دارم بميرم ... عصباني نشو. روزي خواهي فهميد كه من چه مي گويم.
 
تو نبايد از اينكه مرا در كنار خود مي بيني احساس غم، خشم و ناراحتي كني. تو بايد در كنار من باشي و مرا درك كني و مرا ياري دهي، همانگونه كه من تو را ياري كردم كه زندگي ات را آغاز كني
 
مرا ياري كن در راه رفتن. مرا با عشق و صبوري ياري ده كه راه زندگي ام را به پايان ببرم.
من نيز پاداش تو را با لبخندي و عشقي كه همواره به تو داشته ام خواهم داد
 
دوستت دارم دخترم.
                                   
+ نوشته شده در ساعت 14 توسط مامان خانومی |

من برای اولین باز بعد از سفرم از توی شمک مامان خانومی رفتم مسافرت البته خیلی کم بود تازه بابائی هم نبود من خیلی دلم می خواست بیشتر بمونم ولی میدونید هیچ کجای دنیا خونه خود آدم نمیشه با اینکه همه ما نی نی هارو دوست دارن ولی همش می خوان به ما ور برن و بازی کنن اصلا هم کاری ندارن ما خسته می شیم ما هم مجبوریم بی قراری کنیم تازه نی نی ها یه چیز عجیب من موقعی که می رفتیم تهران خواب بودم نمی دونم چی شد که زودی رسیدیم ولی وقتی بر می گشتیم سوار یه ماشینی شدیم که شلکش با مال بابائی فرق داشت اسمشم خواپیما بود نمی دونم چرا تا راه افتاد با اینکه من خیلی ماشین سواری دوستت داشتم ولی یه جوری شدم و شروع کردم به گریه آخه گوشم درد گرفته بود بعدم یه خانوم و آقای خوشگلی اومدن منو از مامانم گرفتن و توی خواپیما راه بردن یه عالمه آدم دیگه هم بود که همه به من نگاه می کردن و می خندیدن نمی دونم چرا فقط گوش من درد می کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ توی تهرانم توی خونه خاله اینا یه نی نی پسر بود که اسمش کوروش بود اون نی نی دختر خاله نگار بود خیلی پسمل خوبی بود همش منو ناز می کرد. 

+ نوشته شده در ساعت 13 توسط مامان خانومی |

دیشب تولد پسر خاله نازم حامد کولولو بود کلی ذوق کردیم و دست دستی کردیم هر کی هم اومده بود تولد برای منو محمد جواد هم کادو آورده بود که دلمون نسوزه کی آخه تولد من میشه میخوام دستمو بکنم توی کیک .نه اصلا میخوام سرمو بکنم توی کیک

 

 

+ نوشته شده در ساعت 11 توسط مامان خانومی |

دیشب تو سوختی و من سوختم تو از تب من از عشق تو

دیشب تو درد کشیدی و من درد کشیدم تو از جای آمپول و من از اینکه نمی تونم درد تو را بجان بخرم

دیشب تو اشک ریختی و من اشک ریختم تو از دست ویروسهایی که وارد بدنت شده بود و من از دیدن اشکهای تو

دیشب تو نالیدی و من خدا را شکر کردم تو از درد بیماریهائی که یکجا به تو هجوم آورده بودند و من شکر گفتم که آغوش من پر بود از عطر بودن تو

صبح تو لبخند زدی و من بغض کردم تو از روی مهربانی و صداقت و من از یادآوری شب سختی که تو داشتی حال اینچنین صبورانه همه را از یاد بری

خدایا نمی فهمم این چه حس زیبائیست که زبان قاصر از بیان آن است

 

+ نوشته شده در ساعت 13 توسط مامان خانومی |

 

تولد         تولد         تولدت مبارک

مبارک      مبارک      تولدت مبارک

      ۸۶/۱۲/۵

میوه دلم نیم سالگیت مبارک ایشالا عزیزم ۱۰۰۰ سال سالم و خوشحال باشی

 

+ نوشته شده در ساعت 15 توسط مامان خانومی |