تبليغاتX
سیمرغ خوش سیمای ما
Lilypie Third Birthday tickers
محال که "سیمرغ" قفس داشته باشد

دخملکم مخملکم امسال چه عیدی داریم ما خوشبحالمونه خدا بهترین عیدی رو امسال به ما داده خدا تو رو به ما داده تو که با خنده ها و گریه هات خونه ساکت و آروم مارو زنده کردی امسال میخوام قشنگ ترین سفره هفتسین زندگیم و بندازم چون قشنگ ترین سینش سایناست دردونه من نمی دونی چقدر من و بابائی امسال از همه چیز داریم لذت می بریم همش بخاطر وجود تو عزیزمه . رفتم یک عالمه عروسکای قشنگ خریدم تا سفره امسالو با اونا تزئین کنم آخه ما امسال یه فرشته کوچولو سر سفره داریم که عاشق عروسکه .

دوست دارم عزیزم

+ نوشته شده در ساعت 12 توسط مامان خانومی |

روزي كه تو مرا در دوران پيري ببيني، سعي كن صبور باشي و مرا درك كني ....

  اگر من در هنگام خوردن غذا خود را كثيف مي كنم، اگر نميتوانم خودم لباسهايم را بپوشم، صبور باش. و زماني را به خاطر بياور كه من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همين موارد به تو كردم.
 
اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبي را هزار بار تكرار مي كنم، حرفم را قطع نكن و به من گوش بده. هنگامي كه تو خردسال بودي، من يك داستان را هزار بار براي تو مي خواندم تا تو به خواب روی.
 
هنگامي كه مايل به حمام رفتن نيستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن.زماني را به خاطر بياور كه من براي به حمام بردن تو به هزار كلك و ترفند متوسل مي شدم.
 
هنگامي كه ضعف مرا در استفاده از تكنولوژي جديد مي بيني، به من فرصت فراگيري آن را بده و با لبخند تمسخرآميز به من نگاه نكن ...
 
من به تو چيزهاي زيادي آموختم... چگونه بخوري، چگونه لباس بپوشي ... و چگونه با زندگي مواجه شوي.
 
هنگامي كه در زمان صحبت، موضوع بحث را از ياد مي برم، به من فرصت كافي بده كه به ياد بياورم در چه مورد بحث ميكرديم و اگر نتوانستم به ياد بياورم، از من عصباني نشو. مطمئن باش كه آنچه براي من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث!
 
هنگامي كه پاهاي خسته ام به من اجازه راه رفتن نمي دهند ....
 دستانت را به من بده ... همانگونه كه در كودكي اولين گامهايت را به كمك من برداشتي
 
و اگر روزي به تو گفتم كه نمي خواهم بيش از اين زنده باشم و دوست دارم بميرم ... عصباني نشو. روزي خواهي فهميد كه من چه مي گويم.
 
تو نبايد از اينكه مرا در كنار خود مي بيني احساس غم، خشم و ناراحتي كني. تو بايد در كنار من باشي و مرا درك كني و مرا ياري دهي، همانگونه كه من تو را ياري كردم كه زندگي ات را آغاز كني
 
مرا ياري كن در راه رفتن. مرا با عشق و صبوري ياري ده كه راه زندگي ام را به پايان ببرم.
من نيز پاداش تو را با لبخندي و عشقي كه همواره به تو داشته ام خواهم داد
 
دوستت دارم دخترم.
                                   
+ نوشته شده در ساعت 14 توسط مامان خانومی |

من برای اولین باز بعد از سفرم از توی شمک مامان خانومی رفتم مسافرت البته خیلی کم بود تازه بابائی هم نبود من خیلی دلم می خواست بیشتر بمونم ولی میدونید هیچ کجای دنیا خونه خود آدم نمیشه با اینکه همه ما نی نی هارو دوست دارن ولی همش می خوان به ما ور برن و بازی کنن اصلا هم کاری ندارن ما خسته می شیم ما هم مجبوریم بی قراری کنیم تازه نی نی ها یه چیز عجیب من موقعی که می رفتیم تهران خواب بودم نمی دونم چی شد که زودی رسیدیم ولی وقتی بر می گشتیم سوار یه ماشینی شدیم که شلکش با مال بابائی فرق داشت اسمشم خواپیما بود نمی دونم چرا تا راه افتاد با اینکه من خیلی ماشین سواری دوستت داشتم ولی یه جوری شدم و شروع کردم به گریه آخه گوشم درد گرفته بود بعدم یه خانوم و آقای خوشگلی اومدن منو از مامانم گرفتن و توی خواپیما راه بردن یه عالمه آدم دیگه هم بود که همه به من نگاه می کردن و می خندیدن نمی دونم چرا فقط گوش من درد می کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ توی تهرانم توی خونه خاله اینا یه نی نی پسر بود که اسمش کوروش بود اون نی نی دختر خاله نگار بود خیلی پسمل خوبی بود همش منو ناز می کرد. 

+ نوشته شده در ساعت 13 توسط مامان خانومی |

دیشب تولد پسر خاله نازم حامد کولولو بود کلی ذوق کردیم و دست دستی کردیم هر کی هم اومده بود تولد برای منو محمد جواد هم کادو آورده بود که دلمون نسوزه کی آخه تولد من میشه میخوام دستمو بکنم توی کیک .نه اصلا میخوام سرمو بکنم توی کیک

 

 

+ نوشته شده در ساعت 11 توسط مامان خانومی |

دیشب تو سوختی و من سوختم تو از تب من از عشق تو

دیشب تو درد کشیدی و من درد کشیدم تو از جای آمپول و من از اینکه نمی تونم درد تو را بجان بخرم

دیشب تو اشک ریختی و من اشک ریختم تو از دست ویروسهایی که وارد بدنت شده بود و من از دیدن اشکهای تو

دیشب تو نالیدی و من خدا را شکر کردم تو از درد بیماریهائی که یکجا به تو هجوم آورده بودند و من شکر گفتم که آغوش من پر بود از عطر بودن تو

صبح تو لبخند زدی و من بغض کردم تو از روی مهربانی و صداقت و من از یادآوری شب سختی که تو داشتی حال اینچنین صبورانه همه را از یاد بری

خدایا نمی فهمم این چه حس زیبائیست که زبان قاصر از بیان آن است

 

+ نوشته شده در ساعت 13 توسط مامان خانومی |

 

تولد         تولد         تولدت مبارک

مبارک      مبارک      تولدت مبارک

      ۸۶/۱۲/۵

میوه دلم نیم سالگیت مبارک ایشالا عزیزم ۱۰۰۰ سال سالم و خوشحال باشی

 

+ نوشته شده در ساعت 15 توسط مامان خانومی |

سلام عسلم كه از عسلم شيرين تري آخه اينقدر ناز ميكني خودتو لوس ميكني نميگي دلم ميره برات مامان ؟آخه گلابي من چرا حريره تو نمي خوري ولي تا غذاي ما رو ميبيني مثل قحطي زده ها مي خواي حمله كني آخه عزيزم حالا زوده شما از اين غذا ها بخوري وقتي هم بهت نمي دم جيغ ميزني شب والنتاين كه شام رفتيم رستوران همه ميزا پر از عروسك بود اونوقت من به بابا حميد گفتم پس عروسك من كو بابائي هم تو رو نشون ميده ميگه عروسك از اين قشگتر ؟ ببین دیگه شدی همه چیز ما دیگه حتی با وجود تو هدیه دادن هم برامون بی معنی شده چون هیچ هدیه ای نمی تونه بیشتر از تو برامون عزیز باشه.

+ نوشته شده در ساعت 12 توسط مامان خانومی |