عزیز مامانی بعد از این اتفاقات تلخ و این پست آخری دست و دلم به پست جدید گذاشتن نمی رفت ولی به هر حال زندگی در جریان هست و ما هم ناگزیر به حرکت به هر حال آرزو می کنم آینده تو خیلی روشن تر از مال من باشه
و اما اندر احوالات این چند وقت گذشته :
از اتفاقات تلخی که افتاد تصادف بابا حمید بود که منجر به شکستن دست و پارگی وسیع در ناحیه سرش شد ولی خدا کلی بهمون رحم کرد اینقدر که همه می گفتن بیشتر به معجزه شبیه بوده هنوز هم وقتی با بابا در موردش حرف می زنیم میگه هیچی نفهمیده و فقط اون یک لحظه ای که تو آمبولانس چشماشو باز کرده فقط آرزو کرده اینقدر زنده بمونه که یکبار دیگه تو رو ببینه ..... نمیدونم وقتی بزرگ شدی این وقایع یادت می مونه یا نه ولی الان مثل یه فرشته دور و بر بابات می چرخی و بوسش میکنی کلی براش دل می سوزونی تازه برای همه هم تعریف می کنی که **بابا حمید دست مامانشو تو خیابون ول کرده ماشین بهش زده بعد آمبولانس اومده بابائی رو برده بیمارستان پیش اقا دکتر که دست بابا و سرشو چسب بزنه که خون نیاد وایییییییییییییییییییییی وقتی هم که گفتی یه خراشی چیزی رو دست خودت پیدا میکنی و با ناز میگی منم مریضم دستم مثل بابا حمید اوخ شده بریم بیمارستان ***و کلی آه و ناله ............... حالادیگه تا بابا می خواد از ماشین پیاده بشه میگی **دست مامانتو بگیر **
مامان نمی دونی فقط دلم میخواد قورتت بدم فقط اینجوریه که شاید یک ذره دلم خنک بشه
اینم چند تا عکس از دو سه ماه گذشته:
این جا باغ پرندگانه که با بابائی رفته بودی کلی عشق کردی از ذوقت همش جیغ میکشیدی


ما تو این مدت یه سفر مشهد هم رفتیم و برای تشکر از اونایی که برای تو تویه این دوسال خیلی زحمت کشیدن این سفر به اتفاق و افتخار مادر بزرگها و پدر بزرگهات بود ُهمه اونایی که میدونم تو عاشقشونی و به همین خاطر هم خیلی به تو و به ما خوش گذشت میدونی مامانی من فکر می کنم چون من و بابایی دل مامان و بابامون رو شاد کردیم خدا هم بابا حمید تو رو بهت بخشید تا تو شاد باشی.
اینم چند تا عکس از سفر مشهد


از کارهای دیگه ای که شما یاد گرفتین و نشون میده که حسابی خانوم شدین اینکه وقتی ازحموم میای دیگه خودت حوله می پوشی و به این زودی هم از تنت در نمیاری و همش کمر بندشو سفت می کنی
اینم دو تا عکس دیگه و وسلاممممممممممممممممممممممم

