تبليغاتX
سیمرغ خوش سیمای ما
Lilypie Third Birthday tickers
محال که "سیمرغ" قفس داشته باشد

این اولین مسافرت سه نفره ما بود .تو این دوسال جرات نکرده بودیم تنها بریم سفر ولی خیلی خیلی خوش گذشت هم هوا عالی بود هم خلوت بود بگذریم که شما چه بلا هایی که تو ماشین سر ما درنیاوردی دقیقه به دقیقه واسه اینکه ماشینو نگه داریم میگفتی جیش دارم هر چی می گفتم مامی داری جیش کن می گفتی نههههههههههههههههههه وقتی هم نگه می داشتیم فرار میکردی و می گفتی ندارم عمرا هم مثل بچه آدم رو صندلی نشسته باشی و یکم مناظر رو دیده باشی فقط تو ماشین راه می رفتی و از سر و کول ما بالا و پایین می رفتی .

کلی عاشق آب بازی شده بودی جالب اینجا بود که بهیچ وجه تو در یا جیش نمی کردی تا از آب میومدی بیرون می گفتی جیش دارم و فقط تویه لگنت جیش می کردی (وا چقدر در مورد جیش حرف زدم ببخشیددددددد)

وقتی می خواستیم بریم شنا فورا مایو می پوشیدی و می گفتی مامان کرم بزن نسوزم بعد هم کلاه رو سر و تویوپ بغل و سطل به دست راه می افتادی .

کلی خوشحال بودم چون تا از آبتنی می یومدی بیرون می گفتی میبه (میوه) بده لولو می خوام (هلو) منم عین این مجنونا نمی دونستم از خوشحالی چیکار کنم .بعد از آبتنی هم بیهوش ۳ ساعت تخت می خوابیدی.

کنار  آپارتمان ما یه ویلا بود که کلی مرغ و خروس و جوجه داشت تا صبح از خواب پا می شدی میرفتی تو بالکن و صدای خروس در میاوردی .

خدا خیرشون بده تو محوطه هم کلی از این وسایل بازی برقی بود که چون خلوت هم بود و فقط خودت بودی و خودت خیلی خیلی شما رو سرگرم می کرد و من و بابائی می تونستیم یه قهوه حسابی در کمال آرامش تو یه محیط زیبا نوش کنیم.

واقعا غذا خوردنت خوب شده بود قشنگ با می شستی سر میز و صبحانه و نهار و شام می خوردی ظهر که می شد تا می گفتم ساینا چی می خوری می گفتی چباب (کباب )حالا فرقی نمی کرد گوشت یا ماهی یا جوجه باشه دوست داشتی از رو سیخ بخوری .ولی افسوس که وقتی برگشتیم همون آشه قبلی و همون کاسه و حرص و جوش ما واسه بد خوردن تو

با اینکه تنها بودیم ولی برای شما خیلی خوب بود چون همیشه تو جمع خوانوادهامون اغلب لوس و بدقلق می شی ولی وقتی سه نفری هستیم برایه همه چیزت میشه برنامه ریزی کرد .

یه روز هم رفتیم تو بازار ماهی فروشها که تو خیلی دوست داشتی و همش می رفتی سر وانهایی که ماهی هایه زنده توش بود و ذوق می کردی.

برگشتن هم رفتیم نمک ابرود تله کابین خیلی خلوت و خوب بود هوا هم عالی بود حالا از اون موقع همش می گی بریم سوار هلکوپتر بشیم من نمی دونم چرا فکر کرده بودی تله کابین هلکوپتره

خلاصه که مسافرت خوبی در جوار شما داشتیم و تمام ترسمون از سفر سه نفره ریخت حالا خدا قسمت کنه سفرهای برون مرزی رو

اینم حسن ختام تمام آرزوهای من

 

 

+ نوشته شده در ساعت 13 توسط مامان خانومی |

دوباره گل و کیک و شمع و بادکنک و فشفشه و دست و رقص و فیلم و عکس و یکعالمه خوشحالی

ساینا جونم تولدت مبارک

دیگه حسابی خانوم شدی دلم برات ضعف میره وقتی حرف میزنی و راه میری و می رقصی دیگه امسال کاملا فهمیدی تولد چیه و چیا می خواد از چند روز قبل همش در موردش حرف میزدی موقع جشن هم خیلی سرحال بودی همش میرقصیدی و بالا و پائین می پریدی .

تزئینات جشنت رو عمه نفیسه برات خریده بود که توجه همه رو جلب کرد کیکت رو هم چون تازگیها به میکی موس علاقه مند شدی میکی سفارش دادیم که این کلی به خوشحالیات اضافه کرد و تا گذاشتیم جلوت تویه یک چشم به هم زدن دستت رو تا مچ کردی توش( البته از پهلو ) .

راستی یادته پارسال تویه اون عکسهائی که به مهمونا دادیم بجایه دوقلو های دائی که تو دل مامانشون بودن ۲ تا فلفل گذاشتم ، امسال عین دوتا دسته گل کنارت نشسته بودن حامد و محمد جواد هم با اون پاپیونها شون و اون تیپ جیگریشون تو رو حسابی اسکورت کرده بودن   

عشق مامانی خیلی خوشحالم که تو اینقدر بهت خوش گذشت من و بابائی بهت قول میدیم تا اونجائی که در توانمون باشه کاری کنیم که تو شاد و خوشحال باشی.

عزیزم خوشبختی تو بزرگترین هدف ما تو زندگیه

کارت تولد و کیک میکی موس ۲ سالگی

                    

 تزئینات جشن و ساینا

ساینا خانوم در حال فوت کردن شمع البته بعد از اینکه بلاخره پسر خاله ها اجازه دادن خودت فوت کنی

اینها هم ساینا و دوستان

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 8 توسط مامان خانومی |

عزیز مامانی بعد از این اتفاقات تلخ و این پست آخری دست و دلم به پست جدید گذاشتن نمی رفت ولی به هر حال زندگی در جریان هست و ما هم ناگزیر به حرکت به هر حال آرزو می کنم آینده تو خیلی روشن تر از مال من باشه

و اما اندر احوالات این چند وقت گذشته :

از اتفاقات تلخی که افتاد تصادف بابا حمید بود که منجر به شکستن دست و پارگی وسیع در ناحیه سرش شد ولی خدا کلی بهمون رحم کرد اینقدر که همه می گفتن بیشتر به معجزه شبیه بوده  هنوز هم وقتی با بابا در موردش حرف می زنیم میگه هیچی نفهمیده و فقط اون یک لحظه ای که تو آمبولانس چشماشو باز کرده فقط آرزو کرده اینقدر زنده بمونه که یکبار دیگه تو رو ببینه ..... نمیدونم وقتی بزرگ شدی این وقایع یادت می مونه یا نه ولی الان مثل یه فرشته دور و بر بابات می چرخی و بوسش میکنی کلی براش دل می سوزونی تازه برای همه هم تعریف می کنی که **بابا حمید دست مامانشو تو خیابون ول کرده ماشین بهش زده بعد آمبولانس اومده بابائی رو برده بیمارستان پیش اقا دکتر که دست بابا و سرشو چسب بزنه که خون نیاد وایییییییییییییییییییییی وقتی هم که گفتی یه خراشی چیزی رو دست خودت پیدا میکنی و با ناز میگی منم مریضم دستم مثل بابا حمید اوخ شده بریم بیمارستان ***و کلی آه و ناله ............... حالادیگه تا بابا می خواد از ماشین پیاده بشه میگی **دست مامانتو بگیر **

مامان نمی دونی فقط دلم میخواد قورتت بدم فقط اینجوریه که شاید یک ذره دلم خنک بشه

اینم چند تا عکس از دو سه ماه گذشته:

این جا باغ پرندگانه که با بابائی رفته بودی کلی عشق کردی از ذوقت همش جیغ میکشیدی

 

ما تو این مدت یه سفر مشهد هم رفتیم و  برای تشکر از اونایی که برای تو تویه این دوسال خیلی زحمت کشیدن این سفر به اتفاق و افتخار مادر بزرگها  و پدر بزرگهات  بود ُهمه اونایی که میدونم تو عاشقشونی و به همین خاطر هم خیلی به تو و به ما خوش گذشت  میدونی مامانی من فکر می کنم چون من و بابایی دل مامان و بابامون رو شاد کردیم خدا هم بابا حمید تو رو بهت بخشید تا تو شاد باشی.

اینم چند تا عکس از سفر مشهد

از کارهای دیگه ای که شما یاد گرفتین و نشون میده که حسابی خانوم شدین اینکه وقتی ازحموم میای دیگه خودت حوله می پوشی  و به این زودی هم از تنت در نمیاری و همش کمر بندشو سفت می کنی

اینم دو تا عکس دیگه  و   وسلاممممممممممممممممممممممم

 

+ نوشته شده در ساعت 9 توسط مامان خانومی |

دیگه دخترم حسابی خانوم شده حالا عصرها که من از سر کار میام بعد از اینکه ۱ ساعتی کارهای جاری خونه رو انجام میدم دیگه باید دربست درخدمت خانوم باشم و باهم بازی کنیم . تازه اجازه نمیده این بازی ها رو تو هال و جلویه تلوزیون انجام بدیم برای اینکه من تمام و کمال در اختیارش باشم منو میبره تو اتاقشو درم میبنده و بعد یک پروسه ۳ ساعته بازی شروع میشه .اول باید باهم نقاشی بکشیم بهم میگه نگاشی نگاشی بکشه (به همه افعال  ه میده ) اونوقت کتاب مدلش رو میاریم و مداد رنگی هاشم میریزه اون وسط و من باید یکی یکی بهش مداد بدم تا اون رنگ کنه البته بیشتر خط خطی میکنه ولی خیلی سعی میکنه درست رنگ کنه تازه بامزه اینجاست که مثل بچه مدرسه ایها دراز میکشه و پاهاشو بالا و پائین  تکون میده منم باید همون طوری بخوابم تازه هی پا میشه منو نگاه میکنه که مبادا پاشم. (خوابیده نمی تونه منو چک کنه حتما باید پاشه )

بعد از نقاشی نوبت پازله خانوم هزار بار این پازل ها رو میریزه بیرون یکی یکی بر میداره و از من میپرسه این چی چیه؟ بعد که من جواب دادم میزاره سر جاش اونوقت من باید براش دست بزنم و بگم ماشالااااااااااااا خودشم همین کارو میکنه و میگه ماجیشییییییییییییییییییییی

بازی بعدی لگو بازیه همه لگو ها رو میریزیم وسط اتاق اینقدر میچینیم رو هم تا سرنگون شه بعد دوباره ازاول  این کارهم تقریبا هزار بار انجام میشه

حالا اگه به ساعت نگاه کنیم ساعت شده ۹ شب و وقت شامه با اجازه خانوم میرم شام میارم و دیگه باید در حال اجرای نمایش عروسکی به خانوم شام بدم .خدا نکنه وسط قصه یه چیز الکی یا بی ربط یا با بی حالی بگم که خانوم فوری میفهمه و با عصبانیت میگه نککککککککن خوب بگگگگو

بعد که شام و قصه تموم شد دیگه ساعت ۱۰ شده و من در حال بیهوش شدنم .پا میشم میریم یه دوری دوتائی تو خونه میزنیم و من هی چراغها رو کم می کنم تا خانوم بفهمن وقت خوابه

راستی بعضی وقتها هم روزهایی که از خونه مامانم می برمش باید بریم اینجا البته یه ۵ سانسی باید بلیط بگیریم تا خانوم رضایت بدن و بیان بیرون

ساعت ۱۱ نشده دسته گل من پادشاه هفتم رو هم خواب دیده و من تازه یه نفس راحت میکشم 

تا فردا هم خدا بزرگه .یه روز دیگه و بازیهای تکراری و جدید و یکعالمه خستگی .

درسته زحمت این بچه ها زیاده ولی خدایا این زحمتو از هیچ زوجی دریغ نکن

+ نوشته شده در ساعت 16 توسط مامان خانومی |

بقول کلاه قرمزی :  تولد عید شما مبارک

یک سال دیگه هم گذشت دلبندم ،تویه این دوسالی که تو با ما هستی همه چیز خیلی خیلی زیبا تر و هیجان انگیزتره اینقدر اتفاقات خوب تویه زندگیمون افتاده که بخاطرشون و بخاطر وجود تو روزی هزار بار هم که خدا رو شکر کنم بازم کمه .

اینم سفره هفت سین امسال ما

اینقدر شیرین و خوش زبون شدی که هر دقیقه می خوام قورتت بدم امسال هر جا می رفتیم مهمونی و هر مهمونی میومد خونمون  همه داشتن هنرنمائی هایه شما رو نظاره می کردن وقتی بابا حمید بهت میگه قر ریز بیا "" خودتو سفت میگیری و  گردن کوچولوتو ریز تکون می دی و اونوقت همه برات ضعف می کنن .وقتی می گیم ساینا قر درشت بیا ""شروع می کنی به رقصیدن .

دیگه حسابی لوس شدی چون تو این مدت همه دور و برت بودن و هر کاری می خواستی کردی و همه همش قربون و صدقه ات رفتن حالا نمی دونم من بعد از این باید با شما چیکار کنم هر وقت هم می خوام نزارم بعضی کارها رو بکنی دستت رو میاری جلو و با قلدری تمام می گی بروووووووووووووو

دایی امیر برات یه کالسکه کوچولو با عروسک عیدی خریده بود که شما بعضی وقتها لطف می کنی و عروسک رو توش میزاری ولی بیشتر وقتها بزور خودت می خوای بری توش و قتی جات نمی شه بلند می گی اخخخ  نمی دونم این اخ رو از کجا یاد گرفتی چون دقیقا همون جائی که باید ازش استفاده می کنی .

بلطف بابا حمید سه تا از رنگها رو یاد گرفتی (آبی -سبز- زرد) و دقیقا از بین مداد رنگیهات این رنگها رو پیدا می کنی و با صدای بلند رنگشون و می گی.

واییییییییییییییی داشت یادم می رفت هر کسی بهت عیدی میده میگیری و بزور هل می دی تویه یقه لباست  این کارو دیگه بخدا نمی دونم از کجا یاد گرفتی اینم شده سوژه خدا حافظی همه مهمونی ها چون همه کلی از این کارت می خندن.

دیگه نمی دونم چی بگم اینقدر عسل شدی که می ترسم آخرش مرض قند بگیرم عشقمممممم

اینم چندتا عکس از ساینای ما :

موقع سال تحویل دخملی ما خواب بود ما زودی بیدارش کردیم و لباس پوشوندیم و عکس گرفتیم .الهی قربون اون قیاله خواب آلودت برم من

اینجا هم خانوم سرحال در حال رفتن به مهمونی

 

اینم ساینا و هفت سین مامان جان

+ نوشته شده در ساعت 11 توسط مامان خانومی |

واییییییییییییییییییییییییییی نمی دونی مامان چه جیگری شدی واسه خودت روزی هزار بار می خوام بخورمت باور کن بعضی وقتها از خودم می ترسم .اصلا بزار بگم چه کارهایی می کنی اونوقت ببین خودت بهم حق می دی یا نه؟

از خانومیت که هر چی بگم کمه کلی کمک مامانی هستی مثلا میری یکدونه دستمال کاغذی در میاری و شروع می کنی به پاک کردن مبل و میز و گل و گلدون . یا اینکه اگه آشغال  روی زمین باشه بر میداری و اول میای به من یا بابائی میگی آشی یعنی آشغال اگه ما گفتیم آره میری میندازی تویه سطل آشغال .یا وقتی من می خوام لباسهای خودتو  بریزم تویه لباسشوئی میای و کمک من لباسها رو هل می دی تویه ماشین وقتی هم میخوام پهنشون کنم حتما تو باید یکی یکی بدی دست من .بهت که میگم مامانی اسباب بازی هاتو جمع کن بریم دد فوری شروع میکنی به ریختنشون تویه سبد .

الهی فدات شم

در حین غذا خوردن هم مثل مامانی که قاتل دستمال کاغذیه و تقریبا هر نوبت نصف یه جعبه رو خالی می کنه تو هم یه دستمال برمیداری و هی دهنتو پاک می کنی بازم الهی فدات شم

اینا بسه واسه خوردنت یا بازم بگم ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کلی از پسته خوشت میاد هر بار میای جلوی ما وامیستی و انگشت ما رو می گیری  و میگی آشو آشو یعنی پاشو بعد میبری جلویه یخچال و میگی پیشه یعنی پسته بعد هم دقیقا جاشو تو یخچال نشون می دی ایندفعه الهی قربونت برم هزارتا

وقتی دارم بهت غذا میدم و تو دیگه سیر شدی کف دستت رو میاری جلو و محکم میگی نه

منم فوری میگم چشم و دیگه بهت نمیدم بعضی وقتها که یه قاشق دیگه مونده بهت میگم خواهش میکنم همین یکیییییییییییییی، تو هم برام ناز می کنی و می خوری و میگی نیش یعنی دیگه نیست و منم هزارتا ماچت می کنم.

بهت می گم ساینا نازیییییییی تو هم فورا میای میگی مامان نانییییییی بابا نانیییییییی یعنی نازی و با اون دستای کوچولوت نازمون می کنی .

آخ که الهی فدات شممممممممم

خوب می دونی که نباید کتاب و مجله رو پاره کنی میشینی رویه صندلی و پاهات رو میندازی رو هم و آروم ورق می زنی و عکسهاشو نگاه می کنی تا به نی نی میرسی با خوشحالی میگی نی نی  نی نی تا به یه خانوم میرسی میگی عمه ماما تا به آقا میرسی میگی بابا تا به میوه و غذا و.. میرسی میگی به به حیونها رو هم هر کدومو بلد باشی میگی

تازگیها صدای غورباقه یاد گرفتی میگی غغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

بهت که میگم یک ،انگشت اشارتو نشون میدی و میگی نیک .بهت میگم نمره ات چنده دست میزنی و میخندی و میگی بیسسسسسسسسسس

دیگه بسه چون دارم دیونه میشم که دم دستم نیستی تا بچلونمت

بازم هزارتا فدات شم ،قربونت برم الهییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

+ نوشته شده در ساعت 13 توسط مامان خانومی |

اگه گفتین این چیه؟

خوب منم می دونم که دمپائیه .ولی منظور من از این عکس چیه؟

حوصله ندارین فکر کنین؟ .خوب باشه خودم تعریف می کنم.

راستش چند وقت بود که من همش می دیدم ساینا تا دمپائی بدون صاحب تو خونه پیدا می کنه فورا پاشو میکنه توش و بزور می خواد راه بره و دائم هم می خوره زمین منم چند روز پیش رفتم براش این دمپائی هارو خریدم البته بزرگتر از پاش که راحت تر بپوشه حالا از همون موقع دیگه دخترم تا از خواب پا میشه مثل من فورا دمپائی پاش میکنه دیگه محاله از پاش دربیاره .

حالا شما بگید من که باید شبانه روز به بابا ساینا بگم بدون دمپائی رو سرامیک راه نرو جایه پات میمونه با این دخمل ناز که خود بخدائی اینجوری شده باید چیکار کنم اگه بخورمش حقش نیست؟

******************

اینم دختر زمستانی من که داشت می رفت رستوران مامان و باباش به به بخورن اونم شیطونی کنه .

حالا بشنوید از اتفاقی که افتاد : تویه رستوران من اول غذایه ساینا رو دادم که وقتی غذایه ما رو آوردن نخواد شیطونی کنه بعد هم شیشه آبمیوه رو که براش آورده بودم دادم دستش ولی اون شروع کرد به نه نه گفتن و اشاره به لیوان رویه میز که اینا اینا یعنی بریز تویه لیوان منم برخلاف میلم که نکنه از تویه لیوان بریزه رویه لباسش ریختم تویه لیوان و دادم دستش برایه یک لحظه محو تماشایه موهایه یک خانوم و آقائی شدم که هر دو بنفش بود تا برگشتم طرف ساینا دیدم بچم یکدونه نی گذاشته تویه لیوان و لیوان رو با دو دست گرفته و داره آبمیوه رو میکشه بالا نمی دونین اینقدر ذوق کردم که از خوشحالی جیغ کشیدم .

خدایا شکرت که من اینقدر خوشبختم که می تونم شاهد این لحظه ها باشم خدایا این نعمت رو از هیچ بنده ای دریغ نکن.

اینم دیگه عشقه من وقتی میخنده دیگه واسه من آخر دنیاست

 

+ نوشته شده در ساعت 11 توسط مامان خانومی |

تولدت مبارک گل پونه

گل عزیز من یکی یدونه

همه ترانه هام پیشکش چشمات

چقدر دوست دارم خدا میدونه

چقدر دوست دارم خدا میدونه  

بلاخره تولد یکسالگی شما هم برگزار شد هر چند که ما مثل این ندید بدیدها ۳ تا تولد برات گرفتیم یکی با تاریخ قمری که شب نیمه شعبان بود . یکی هم ۵ شهریور که روز واقعی تولدت بود یک هم جمعه ۸ شهریور که جشن مفصل گرفتیم خلاصه که چه کنیم ماایم و همین یه دونه.

این عکس تولد نیمه شعبانت با کیک مامان پزت

تولدت هم که خونه مادر و پدر (مامان بابا بابائی )برگزار شد عمو سعید و عمه نفیسه هم کلی زحمت کشیدن .شب قبلش بابائی و عمو سعید ۱۰۰ بادکنک باد کردن که تا موقع جشن ۵۰ تاش بیشتر نمونده بود چون همش خود به خود می ترکید از بس شب بادبادکا ترکیدن عمو و بابا مجبور شدن بیارن بریزنشون تو ماشینا تو حیاط، تا صبح ۵۰ تا بیشتر نمونده بود ولی بازم همه رو بادبادک راه میرفتن.

 مامانی حالا خودمونیم راستش رو بگو چرا اینقدر بدقلق شده بودی ما اینهمه از آتلیه برات وقت گرفته بودیم که ببریمت عکس ازت بگیریم اینقدر گریه و زاری کردی که مجبور شدیم عکس نگرفته برگردیم تویه خونه هم که نزاشتی حتی یه عکس با کیک ازت بگیریم ، ناقلا نکنه فهمیده بودی اینقدر خاطرخواه داری برامون ناز میکردی ؟هان؟

این عکس کارت دعوت و کیک تولدته عزیزم سال دیگه خودت باید انتخاب کنی ها .

 اینم عکسها ایکه به مهمونا دادیم ،تو هستی تو لباسهایه مختلف با بچه ها ایکه اومده بودن البته به هر کدوم فقط عکس خودشون با تو رو دادیم که من همه رو اینجا با هم آوردم به بزرگترها هم فقط عکس تو رو دادیم با لباسهایه مختلف .راستی اون دوتا فلفل ها دو قلو هایه دائی هستن که هنوز بدنیا نیومدن .

Image and video hosting by TinyPic

 اینم چند تا عکس فی البداهه که ما تونستیم از تو پرنسس کوچولو بگیریم

+ نوشته شده در ساعت 15 توسط مامان خانومی |

دخمر گلم من هیچوقت شهر بازی رو دوست نداشتم ولی پنجشنبه اولین باری بود که یکعالمه بهم خوش گذشت آخه وقتی تویه شهر کودک تو اونطوری ذوق زده شدی و جیغ میزدی انگار همه دنیا رو به من داده بودن ،از بسکه دوست داشتی ما سه سری بلیط برات گرفتیم دیگه کم کم صابخونه شده بودی  هر نی نی نازی که میومد اول می رفتی یکم نگاش می کردی و یه دستی به سر و گوشش می کشدی بعد می رفتی دنبال بازی خودت ،مسئول اونجا هم بعد سه تا بلیط دیگه نگفت وقت تمومه تا تو خودت خسته شدی و اومدی بیرون بعد هم با بابائی سوار ماشین برقی شدی و با مامانی هم سوار فنجون پرنده شدی بعد هم به ماهی ها غذا دادی و خودتم غذا خوردی خلاصه می دونم خیلی بهت خوش گذشت، اینقدر خسته شده بودی که تو ماشین خوابت برد و تا صبح بیدار نشدی. حالا چون شما خیلی شهربازی و بازی کردنو دوست داری بابا حمید قول داده هفته دیگه ببردمون جزیره بازی .هوراااااااااااا

الهی قربونت برم که اینقدر شاهد بزرگ شدن تو بودن لذت بخشه

اینم گزارش تصویریش ......... :

 

+ نوشته شده در ساعت 14 توسط مامان خانومی |

این شروع یک دوره جدیده مامان جون تو بعد از اینکه غلت زدی و نشستی و سینه خیز رفتی و چهاردست و پا رفتی و وایستادی و بعد هم راه افتادی حالا دیگه داری شنا کردن یاد میگیری البته با کمک تویوپ حال کی نوبت پرواز کردن برسه خدا میدونه؟

داستان از این قرار بود که ما روز جمعه بعد از کلی منت کشی بابا حمید رو وادار کردیم استخر شما رو آب کنه ، از صبح هم گذاشتیمش تو آفتاب ، ساعت ۵ عصر حسابی آب گرم شده بود ماهم شما رو آوردیم و انداختیم تو آب اولش همونجور تویه صندلیت نشسته بودی و تکون نمی خوردی بعد کم کم شروع کردی به بازی هنوز نیم ساعت نگذشته بود که عمو سعید  گفت بیاین این خانومی داره پا میزنه و تو آب حرکت میکنه اونوقت من و بابا حمید و مادر و پدر از ذوق برات دست زدیم و هورا کشیدیم شما هم کلی ذوق کردی تازه آخر کار رفتم برات آب میوه آوردم همچین تویه صندلی ولو شده بودی و شیشه آب میوه رو میخوردی که من دلم میخواست همون موقع قورتت بدم .

ماهی کوچولویه من به اندازه تمام آبهایه دنیا دوستت دارم.از قطب شمال تا قطب جنوب از شرق تا غرب.

                                                      

 

+ نوشته شده در ساعت 10 توسط مامان خانومی |

خانومی شاخ نبات                      خانومی یه بغچه قند

                              خانومی خدا باهاته                      ایشالا بختت بلند

اینم یه عالمه سوغاتی برایه دختر خوبم

اینم ساینا خانوم وسط سوغاتی ها

 

+ نوشته شده در ساعت 11 توسط مامان خانومی |

تاتی نباتی  ،  کفش پولک پاشه  ،  خدا بهمراشه

دخمل گل ما چند روز بود که هی می خواست بلند شه وایسته ولی نمی تونست بلاخره دیروز ۱۳/۲/۸۷ با کمک ما بلند شد و چند دقیقه ای  ایستاد ، چند قدم هم راه رفت یه دور هم دوره خودش زد من که مردم از ذوق ،طفلی هر وقت وایمیستاد اینقدر همه ذوق می کردن و دست می زدن که می ترسید و ولو می شد رو زمین . خدایا هزار بار شکرت

اینم از طرف من به عشقم :

قد و بالایه تو رعنا رو بنازم

تو گله باغ تمنا رو بنازم

تو که با عشوه گری

از مامان دل می بری

منو شیدا می کنی  

پس کی می رقصی

تو که با مویه سیاه

قد و بالایه بلا

داری غوغا می کنی

پس کی می رقصی

من قربون اون پاهایه کوچولوت برم الهی بیا بزارشون رو دوتا چشمام عزیزم

+ نوشته شده در ساعت 10 توسط مامان خانومی |

سیر و سماغ و سنجد  و سبزه و سمنو و سکه و سرکه +ساینا گلابی

+ نوشته شده در ساعت 11 توسط مامان خانومی |

من برای اولین باز بعد از سفرم از توی شمک مامان خانومی رفتم مسافرت البته خیلی کم بود تازه بابائی هم نبود من خیلی دلم می خواست بیشتر بمونم ولی میدونید هیچ کجای دنیا خونه خود آدم نمیشه با اینکه همه ما نی نی هارو دوست دارن ولی همش می خوان به ما ور برن و بازی کنن اصلا هم کاری ندارن ما خسته می شیم ما هم مجبوریم بی قراری کنیم تازه نی نی ها یه چیز عجیب من موقعی که می رفتیم تهران خواب بودم نمی دونم چی شد که زودی رسیدیم ولی وقتی بر می گشتیم سوار یه ماشینی شدیم که شلکش با مال بابائی فرق داشت اسمشم خواپیما بود نمی دونم چرا تا راه افتاد با اینکه من خیلی ماشین سواری دوستت داشتم ولی یه جوری شدم و شروع کردم به گریه آخه گوشم درد گرفته بود بعدم یه خانوم و آقای خوشگلی اومدن منو از مامانم گرفتن و توی خواپیما راه بردن یه عالمه آدم دیگه هم بود که همه به من نگاه می کردن و می خندیدن نمی دونم چرا فقط گوش من درد می کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ توی تهرانم توی خونه خاله اینا یه نی نی پسر بود که اسمش کوروش بود اون نی نی دختر خاله نگار بود خیلی پسمل خوبی بود همش منو ناز می کرد. 

+ نوشته شده در ساعت 13 توسط مامان خانومی |

دیشب تولد پسر خاله نازم حامد کولولو بود کلی ذوق کردیم و دست دستی کردیم هر کی هم اومده بود تولد برای منو محمد جواد هم کادو آورده بود که دلمون نسوزه کی آخه تولد من میشه میخوام دستمو بکنم توی کیک .نه اصلا میخوام سرمو بکنم توی کیک

 

 

+ نوشته شده در ساعت 11 توسط مامان خانومی |

 

تولد         تولد         تولدت مبارک

مبارک      مبارک      تولدت مبارک

      ۸۶/۱۲/۵

میوه دلم نیم سالگیت مبارک ایشالا عزیزم ۱۰۰۰ سال سالم و خوشحال باشی

 

+ نوشته شده در ساعت 15 توسط مامان خانومی |

سلام عسلم كه از عسلم شيرين تري آخه اينقدر ناز ميكني خودتو لوس ميكني نميگي دلم ميره برات مامان ؟آخه گلابي من چرا حريره تو نمي خوري ولي تا غذاي ما رو ميبيني مثل قحطي زده ها مي خواي حمله كني آخه عزيزم حالا زوده شما از اين غذا ها بخوري وقتي هم بهت نمي دم جيغ ميزني شب والنتاين كه شام رفتيم رستوران همه ميزا پر از عروسك بود اونوقت من به بابا حميد گفتم پس عروسك من كو بابائي هم تو رو نشون ميده ميگه عروسك از اين قشگتر ؟ ببین دیگه شدی همه چیز ما دیگه حتی با وجود تو هدیه دادن هم برامون بی معنی شده چون هیچ هدیه ای نمی تونه بیشتر از تو برامون عزیز باشه.

+ نوشته شده در ساعت 12 توسط مامان خانومی |

یک عالمه بازی کردیم و عکس انداختیم مگه نه گلابی کوچولویه گمبلولی

دلت بسوزه بابا حمید میخواستی نری سر کار

اینم عکسامون

 

+ نوشته شده در ساعت 15 توسط مامان خانومی |

ببین مامان خانوم آخرش اگه تو رو اخراج نکردن اینقدراینترنت بازی میکنی خودم شنیدم که رئیست میگفت این خانم قبلا اینطوری نبود تازگیها حواسش پرته همش یا نی نی بازی میکنه یا اینترنت بازی

حالا باز یه عکس دیگه

+ نوشته شده در ساعت 12 توسط مامان خانومی |

عزیزم کی بشه تو راه بیفتی  حالا که فقط تو روروکت دنده عقب میری

 

+ نوشته شده در ساعت 13 توسط مامان خانومی |

مامان جان چقدر آخه تمبلی همش می خوای ولوبشی ، طوری نیست عزیزم هر وقت دلت خواست بشین

+ نوشته شده در ساعت 17 توسط مامان خانومی |

تا امروز همش مامان جان میبردت حموم اما امروز من و بابا حمید خودمون بردیمت حموم  بعد هم حسابی یچوندیمت تا سرما نخوری گلابی کوچولو بعد هم رفتیم آتلیه تا ازت عکس بگیریم برای پاسپورت

اینم دسته گل ما با بابا حمیدش

 

+ نوشته شده در ساعت 15 توسط مامان خانومی |

الهی قربون اون حرف زدنت برم آخه تو ساعت ۴-۵ صبح با کی قرار داری که هر روز باید پاشی باهاش حرف بزنی تازه امروزم که دعواتون شده بود چون داشتی سرش داد میزدی عزیزم

+ نوشته شده در ساعت 12 توسط مامان خانومی |

 

آخه چقدر خودت تو پيش بابات لوس مي كني با اين كارات آخرش ما تورو مي خوريمت ها ،خوشگل من الهي قربون اون خنده هات بشم كه ديشب تا حالا قهقهه شده از امروز رسما به جمع غذا خورها پیوستی ولی فقط حریره بادوم نوش جونت مامان جان

+ نوشته شده در ساعت 16 توسط مامان خانومی |

ببین مامان خودت شروع کردی ها امروز رفتی برامن ۴ ماهه عطر مخصوص نی نی ها خریدی بعد که بزرگ شدم نگی چرا قرتی شدی ها

+ نوشته شده در ساعت 15 توسط مامان خانومی |

خوب چیکارت کنم تا اینجوری نمییچیدمت نمی خوابیدی عزیز دلم

+ نوشته شده در ساعت 14 توسط مامان خانومی |

الهی بمیرم که شیر مامان کمه و تو سیر نمی شی ولی نگران نباش خانم دکتر گفته بهت شیر کمکی بدم تا زود بزرگ بشی جیگر من

+ نوشته شده در ساعت 14 توسط مامان خانومی |