این شروع یک دوره جدیده مامان جون تو بعد از اینکه غلت زدی و نشستی و سینه خیز رفتی و چهاردست و پا رفتی و وایستادی و بعد هم راه افتادی حالا دیگه داری شنا کردن یاد میگیری البته با کمک تویوپ حال کی نوبت پرواز کردن برسه خدا میدونه؟![]()
داستان از این قرار بود که ما روز جمعه بعد از کلی منت کشی
بابا حمید رو وادار کردیم استخر شما رو آب کنه ، از صبح هم گذاشتیمش تو آفتاب ، ساعت ۵ عصر حسابی آب گرم شده بود ماهم شما رو آوردیم و انداختیم تو آب اولش همونجور تویه صندلیت نشسته بودی و تکون نمی خوردی بعد کم کم شروع کردی به بازی هنوز نیم ساعت نگذشته بود که عمو سعید گفت بیاین این خانومی داره پا میزنه و تو آب حرکت میکنه اونوقت من و بابا حمید و مادر و پدر از ذوق برات دست زدیم و هورا کشیدیم شما هم کلی ذوق کردی تازه آخر کار رفتم برات آب میوه آوردم همچین تویه صندلی ولو شده بودی و شیشه آب میوه رو میخوردی که من دلم میخواست همون موقع قورتت بدم .
ماهی کوچولویه من به اندازه تمام آبهایه دنیا دوستت دارم.از قطب شمال تا قطب جنوب از شرق تا غرب.![]()
